بگشا بال مستی تا اوج خود پرستی
شاید که چون تو دوستی ؛
تنها نشسته باشد بر آسمان هستی
آنهم اسیر رویا ، در اوج عشق ورزی
آنهم غریب دلها ، در اوج خود پرستی
شاید که روزگاری در پرگار هستی
آن خسته دل ز عشقت بر گرد تو بگردد ،
آن قلب پاره پاره بر عشق تو بسوزد ،
در روزگار مستی شاید که روزی معشوق،
بر لطف عاشق خود چون دریا خروشد
معشوق چون تواند بر عشق خود ببالد
لبخند عشق زمانی بر عشق آن غریبه
چون باد سرد پاییز بگذشت.......
.......آری َ در این میان نیز
معشوق نیز چون غریبی
در ایستگاه مستی ؛ آهی کشید و بگذشت
معشوق خود ندانست در روزگار مستی
دنیا و دل اسیرند بر تاج خود پرستی
کاش چو من اسیری بر عشق و درد مستی
رازی ز خود بیابد تا اوج خود پرستی
ای بال های دوستی تا رویای عشق و مستی
بر آسمان هستی بر من هنر نمایید تا اوج دل پرستی
من نیز چون تو ای عاشق در عشق خود اسیرم
اما چه حیف که در عشق بالی ز خاک دارم
دستان پر توانم
پاهای غرق در مستی راهی بتو ندارند
ای عشق ناشناسم
آری تو خواهی آمد با عشق و راز مستی
......................

پرنده کوچک هستی من در آسمان بودن بال می گشاید............
لبان شاد و سر شار از زندگی من بر لبان آن غریبی سخن می گشاید که سالیان سال بر غروب دلتنگی خود نغمه ها می سراید......
، دستان گرم من شانه های آن مسافر خسته دلی را به نوازش می خواند که کوله باری از خستگی رنج غربت در دیار عاشقان را به دوش می کشد.......
آرام بر گوشان آن خسته دلی زمزمه می کنم که گرداب زندگی او را رنجور بر کنار ساحل زندگی رها کرده...
..سایه آن غریبه به جا مانده از عشق و شور را با آفتاب زندگی خود جان می دهم و بر لبانش بوسه ای از عشق مستی می نهم.....
...او را که مرا می طلبد و بر چشمانش اشک حسرت عشق جاریست.....
....بال های خود را بر بال هایش گره می زنم تا در طوفان دلتنگی به هر سوی رانده نشود.........
او را که مرا چون مرواریدی در نهانخانه دل به امانت نگه می دارد و بر آسمان عشق و تمنای مستی چشم می دوزد..
..کاش کفش های دلتنگی را از پاهایش رها می کرد و با پای برهنه در ساحل بودن با من قدم می زد........
...کاش بر بارانی از محبت چشم می دوخت و بر حسرت ندانم کاری قلبش را به کویری از محبت تبدیل نمی کرد..................
با بارانی از محبت برای او رنگین کمانی خواهم ساخت و زندگی را بر چشمانش رنگین خواهم کرد و تابلوی از آفرینش عشق را به او تقدیم خواهم کرد.......
....تا در دنیای پر ز بیرحمی بداند که دوستش دارم و نگینی از قلب لاله را بر گونه اش خواهم کاشت................
....آرامتر از هر زمانی......زمزمه خواهم کرد : دوستت دارم ...........

امروز از اون روزهایی بود که بارها آه کشیدم.........
شاید هر کدام از ما در آه کشیدن درطول این ایام حرفه ای
شده ایم.....
گاه آه حسرت............
گاه از نگاه های سنگین.........
..گاه.......از ندانم کاری ....
....گاه عقب بودن از دنیای بی رحمی.................
.....گاه آه بی پولی.........
گاه دلتنگی ......
...گاه زنده بودن ...در میان مردگان ......
..گاه نزدیک به مرگ بودن....در میان زنده گان ..
می دانم که تو می دانی چه می گویم ..........
.چون بارها صدای آهت را در کوه های زندگی و دنیای بی ثبات امروزی شنیده ام........
امروز از همون روزها بود که دیدم چه جالب آنان که ما را هادی زندگی در بهشت رویاهایمان هستند و ما را از آتش جهنم
می ترسانند.......
خود هیزم بدست در سوختن زندگی زیبای مردمان ساده لوحند.......
چه تلخ است زمانی که تو را ساده بدانند و تازیان بر پشتت نهند.....
گاه تو را برده خود بدانند و بر محبت انسانی تو بتازند و تو را ابله فرض کنند و بر زندگی تو سرنوشت ها رقم زنند............
امروز دزدانی را دیدم که بر دزدی دیگران شکوه ها می کردند....
دزدان محبتی را دیدم که بر بی رحمی دیگران مرثیه ها
می سرایند......
..معلمانی را می شناسم که شاگردانی بیش نیستن.......
...و شاگردانی را دیده ام که عالمان ناشناخته زمان خود
می باشند........باز هم آه.............
آه مرا دنبال می کند و بر حیات موجوداتی که خود را انسان می نامند و در واقع " وحوشی " ....بیش نیستن ....
.......نفرین می کند......
آه........... بر اشک هایی که سوز دل را منتقل می کنند ........
آه .....بر لبخند هایی که از هر اشکی تلخ ترند.........
آه.........بر فرشتگان اسیر در خاک...
آه........ بر مادران خسته از حسرت...
آه........بر پدران پا در زنجیر .......
آه.........بر کودکان فرزند هیاهو.........
آه ..........بر دل های آشنایی که غریب تر از آنند که بگریند .......
آه . ........بر لبان خاموشی که سکوت را معنا می بخشند...
آه...... بر ناله های درد آشنا..........
آه.... از فاصله های ناخود آگاهی دل ها........
آه . از سایه های سرد دوستی.......
آه.............بر دستان بی محبت.
آه ............بر نگاه های سرد ویخی.....
آه .........از خشم های عشق و مستی...........
در این دیار" آه " ... را جایگاهی است و هر چه تو را شاد می کند و به آرزو ها می رساند " کیمیا " یی بیش نیست.......
می دانم که می دانی در اشک تلخ هستی ما آه عجین شده است با نگاه های پر آشوب ما .........
دوست دارم تو را در دشت بی کرانی ببینم که" آه " ، را بدست فراموشی سپرده باشی و آهنگ هستی و صداقت باز بر گوش های مردمان ساده و بی ریا طنین انگیز باشد...........
معلمانی که با قلب خود ما را هادی باشند و پیامبرانی که دنیا را بهشتی تفسیر نمایند برای شاد زیستن ....نه دخمه هایی از وحشت و ترس آتش نیستی در جهنم دل های بی رحم .........
..."...آه..."... از آرزوهای کوچک ما......
......در دشت دلتنگی............و ........
..در سایه های سرد زندگی.....
......می دانم که حتی عشاق هم در این دیار عاشق نیستند..
...آه ...........
........بر دل های عاشق .....بجا مانده از عشق.............
....""""""""""""""""........به امید بودن با تو..............
......................................ای عشق خسته دل .........."""""""""""""""...

بهار را من چشم بر راهم.
....نرگس مست چشم های تو را ای بهار من خواستارم.........
...تا باز نغمه خوان عشق تو باشم ای عزیزتر از جانم..............
بهار سبز را، از دل سرد یخی زمستان بیرون خواهم کشید........
من و باران بهاری گاهی تند و گاه آرام قطره های از محبت را در کوهسار حیات جاری خواهیم کرد..تا تو را در رود عشق و حیات با خود همراه کنیم.......
عشق را جان خواهم داد و بدی هایی که بر من گذشت رادر آفتاب محبت خود خشک خواهم نمود............
آنان که قدرتمند بر روح خویش و زمان حاکم فرمانروایی می کنند را تقدیر خواهم کرد و از دو رویان دور خواهم شد...........
نوروز را جشن خواهم گرفت و روح خود را در نسیم بهاری به رقص در می آورم..........
او را که مرا دوست می دارد را دوست خواهم داشت و او را که بر من زخم می نشاند را به زمستان یخی خواهم سپرد.
او را که خون رگهایش را به پای من می ریزد سایه ای از عشق هدیه خواهم داد و او را که بر قلب من تیر خشم می نشاند را بر روح سرد خاک پیشکش می نمایم.
مرا بارانی از محبت در انتظار است و آفتاب دوستی گرما بخش و تو را که در انتظار بودن من هستی جانی دوباره خواهم داد.
بتو ای عزیزتر از جانم بهارعشق را هدیه می کنم و بر قدم هایت ای عزیز من، شکوفه های بهاری را گلریزان می کنم.
با من بمان ای جان جانان تا برای تو بسرایم آواز عشق و مستی را در بهاری از زندگی دوباره ..............
........ای عشق همیشه جاویدان بمان با من تا بی نهایت بهار زندگی.
(((((((((.عاشقان ...سال نو مبارک ......)))))))

آهای پرستوهای عاشق ..
............سلام
شما را من چشم بر راهم................
.............شما را چون خود خواستارم........
.............سالی گذشت.......
.........بر من و تو ....ای پرستو ..
سالی پر از سادگی و چند رنگی.....
آسمانی پر از ابرهای بارانی ............
سالی پر از تضاد....پر از تلاطم در آسمان و زمین.....
..من نیز ........چون تو ........سالی پر از هیاهو به سر کردم..........
سالی........زیبا....زشت ...........
....دلنشین.....خسته کننده ........
....پر ز عاطفه ...مملو از بی رحمی..
....کینه ........محبت......
.....خشم .......گذشت......
..بی تفاوتی........پر از انرژی ........
آنان که یقین به شناخت داشتی ، اما دیدی که نمی شناسی..........
آنان که نمی شناختی اما دیدی که آشنای دیرین تو اند..........
آنان که بال پرواز را از تو گرفتن و آنان که بالی بودن بر پرواز تو ...........
آنان که در سایه ها راه می روند و در سایه خود ، خود را می شناسند........
............آرزو دارند زیر سایه دیگران گذران عمر کنند...........
.......و آنان که خود نور ند در هر مجلسی نور افشان..
...سایه بانی بر سر دیگران ....
..........آنان که ایده هستند و با اعتماد بنفس......
..آنان که کو ه اند برای تکیه کردن دیگران ......
....آنان که پیچکی هستند بر پای دیگران.....
.....آنان که مونتاژ گر ذهن و تفکر فرسوده دوره جاهلیت اند ..
و آنان که بنیانگذار نظریه های نو ینی هستند در جامعه ما ............
چه سالی بود امسال ..............
سر شار از تفکر.....
.....سرشار از سر زندگی .......
......سر شار از عشق و محبت به وجود خود و دیگری....
..فراموش کردن و از یاد بردن......گذشت کردن ، بخاطر سپردن ....
.........عاشق شدن و عاشق کردن.......
خود را شناختن .......خود خواه شدن ، ....... دیگری را دوست داشتن........
.. توانمندی را یافتن و قدرتمندی را هدیه کردن......
.......خاکی شدن و جسوری را الگو کردن ..........سازنده بودن و مخرب شدن.......
عروسک ساز و عروسک گردانی ...کردن........
خدا را یافتن و ستایش کردن ....بر احرام او کمر بستن و او را طواف کردن...
.........در کنج خلوت دل ....خانه اش را به تماشا نشستن ....
.......او را ستودن و بر عشق او عاشق شدن ........
او که آدمیان را از جنس شیشه و سنگ ، خاک و روح آفرید ...
....... در ترکیب کارگاه خلقت خود گاهی از هرکدام ترکیبی را نقش آفرید و بندگان متفاوتی را بر عرصه حیات بوجود آورد.........
او که مردمانی را پر از خلوص نیت جان داد .........
..........برخی را با رنگ تزویرو ریا رنگ آمیزی کرد............
............بر صحنه گیتی رها کرد.........
سالی را که از دیدگان خود می گذرانم .....تصاویر زیادی را در صندوقچه ذهنم به خانه تکانی وا می دارد.............
سالی که گذشت را به تماشا نشستم.........؛ می بینم آنقدر برایم هیجان داشت که با رویی گشاده و پر توانتر از سال گذشته به امید پرستو های عاشق نشسته ام ...........
پاستور را در کوچه راه علم و دانش خود همراه کردم و بر عشق مارکس و نگرش هابز و بازیگری گافمن ساعت ها مطالعه گذاشتم........
مارکسی که دین را افیون ملت ها خطاب می کرد و هابزی که انسان را گرگ
می دانست.....گافمنی که همه ما را هنرپیشه زندگی لقب می داد..........
با عشق به زندگی ، عروسک های خیمه شب بازی را در صحنه نمایش زندگی به تماشا نشستم........
گاه عروسک گردان شدم و گاه به بازی دیگران رقصیدم.....
گاه عروسک گردان بازیهای زشت زندگی را در خلوت تزویرها از نزدیک به تماشا نشستم.......... گاه تنها سناریو نوشتم و گاه آوازی از عشق سرودم..........
سال بگذشت و من سالیانی را در انتظارم.........دیگر بر لبخند دیگران با نگاه مهربان خود نگاه نمی کنم و بر اشک چشم های خسته یک عاشق تمسخر نمی کنم.........
در سایه های عشق و محبت گام بر نخواهم داشت و خود آفتاب عشق خواهم شد.........تا دیگران را در سایه عشقم به تماشا نشینم......
آفتاب را هدیه می کنم و بر نور مهتاب با آهنگ پرستوهای عاشق بهاری سرود دلنشین عشق و مستی را سر خواهم داد و شب را به صبح خواهم رساند و در آفتاب زندگی بال های خود را جان خواهم داد ...............
سالی پر از تلاش و بودن را پیشوازم .....چرا که می دانم می توانم هر آنچه که می خواهم تقدیر کنم و سرنوشتی دلنشین رقم زنم ........
ای عشق تو را سلام می گویم .........
عشقی که مرا در بر گرفته تا با رویی گشاده بر مردمان با تزویر لبخند نهم.........
آنان که معرفت ندارند و بر سخن خود معتمدند..................
ای عشق تو را در نگاه آن غریبی یافتم که مرا چون آینه دل باز شناختی................
ای عشق گام های آهسته تو را بر قلب بزرگ خود حس می کنم .........
می دانم که می مانی ...
...می دانم که مرا چون خود شناخته ای............
آی از مردمان با تزویر ............
آه از مردمان سود جو..............
آه از نیرنگ و دورغ ................
اما همه آنان را به فراموشی نهاده ام و روی زیبای عشق را در بین کلمات عاشقانه تو باز شناختم..............
تو را که مرا در بین تمام دو رویی های آنان تنها نگذاشتی و مرا یاری دادی که از صحنه مردمان با تزویر و نیرنگ خود را رها بخشم.
تو را ای عشق با آغوشی گرم باز پذیرایم.......
.....تو را که رهایت کردم باز مرا یافتی
تو را که چون بالهای پر توان در آفتاب زندگی همراهی................
باز بر لبان عشق خود بوسه می نهم و باز بال های خود را به سوی صادقین زندگی می گشایم..................
قلب های سرد .............
امروز بارش برف زمستانی پایان پذیرفت. در نگاه سرد زمستان، نگاه منتظر آن کودک اسیر در رویاهای کودکانه خود، مرا سخت به خود واداشت. با خود اندیشیدم در مورد کودک درون خود.
آه ، کودک درون من، کودکی است بازیگوش و پر ز التهاب. کودکی با دستان کوچک و کبریت های زندگی.
در قلب کودک درون خود ، گرمایی دوچندان را در انتظارم تا مرا بدان سوی وانهد که تپش های قلبم را تک تک شمارم. آنقدر در برزخ پاییز قلبم ماندم تا زمستان را به انتظار نهم...و به انتظار بهار بنشینم ......اما باز زمستان قلب مرا فرا گرفت.......
وه، چه سرد و بی روح ست، نگاه آن مرد تنها با گام های سنگین در برف ها . و چه بی جان است دست های آن دختر کبریت فروش قلبم.
نگاه آن دختر کبریت فروش در سرمای زمستان را هنوز در رویای شبانه خود می بینم. کاش قلبی مهربان او را از رنج ماندن در سرمای زمستان رهایی می داد.
باز زمستان، این فصل سرد ویخی مرا به یاد انسان هایی می اندازد که هر چه ، آن دختر کبریت فروش با محبت خود گرمشان می کند، سرد و بی روح قصد هلاک او را دارند.
باز ، زمستان مرا به یاد نگاه هایی می اندازد که وقتی بر چهره تو خیره می شوند ِ. با نگاهی سرد و قلب یخی به تو می اندیشند.
کاش نگاهی با شور آنان را به گرمایی دعوت می کرد تا یخ های قلب شان به آرامی آب می شد و بهاری دلنشین را با پرستو های عاشق به جشن دعوت می کردند.
آه ، از قلب های سرد زمستانی . آه ، از اشک های یخی، که چون از چشم فرو ریزند گرمایی را بر لبان ما فرو نمی نشانند و تو را سخت در حسرت محبت می نهند.
کاش باز در کوره راه زندگی دختر کبریت فروشی را در رویا های خود می ساختم تا با گرمای شعله های وجودی او شب را به صبح می رساندم. شاید مرد تنها با گام های سنگین در کنار ما می نشست و از بهار دلنشین رویاهای پر ز محبت خود سخن ها می گفت.
وای چه رنج اور است که بدانی ، گرمای بالهای آن پرنده بهاری در این فصل ، توانایی پرواز را ندارد و در کنار گرمای آن دختر کبریت فروش به خواب رفته است.
ای کاش ، بهار زودتر فرا رسد و برف سنگین نگاه سرما زدگان قلب های سرد و بی روح را به آبی زلال از زندگی و شور و راستی در قلب های سرد زمستانی آنان جاری می ساخت تا آهنگ زندگی باز به صدا در می آمد...............
ای...............................کاش بهار زودتر به سراغ دل های سرد زمستانی می آمد و کودک درون مرا باز به بازی کودکانه زندگی دعوت می نمود .......

در خیالی پر ز ابهام می جویم تو را
سخت اندیشیده ام ، من راز خویش
با که گویم من احوال خویش
سالهاست بینم مردومان کج خیال
پاهای خسته ز زنجیر وهم خویش
آه ، از آن دلهای سرد و زنگار نگاه
آه ، از آن آتش که دارد صد پیام
من بدو گفتم که پرواز خیال
نیست در هر خیالی راه بجا
ای دریغا از غم نادان سخن
ای خوشا آنان که نیستن در میان
من به ناگاه خوانده ام روی تو را
تو مرا سالهاست می خوانی در نقاب
ای ز روی آسمان هستی خجل
من تو را سخت دلگیرم در نگاه
کاش می یافتی چون خود، آدمی
کاش بال می گشودی در عالمی
عالمی ، پر ز حس همدلی
دست هایی پر ز گرمای دلی
در نگاه آنان حل می شدی
در خیال خویش با آنان یکی
ای خوشا یکدلی و سادگی
ای خوشا آواز های همدلی
ای خوشا دستان ره یافته به دوست
ای خوشا وصالی پر ز شور
من تو را با جان و دل گفتم : سکوت!
تو مرا در یک نگاه گفتی :سکوت!!!!!!!

لذت بردن از زندگی ...............
زندگی در ذائقه هر انسانی طمعی بخصوص دارد. در واقع ، قوه چشایی ما در طول زندگی با حس لذت بخش یا تلخی روبرو می شود.
هر شیوه ای که در طول زندگی انتخاب می کنیم طمعی جدید و چاشنی خاصی را به ذائقه ما می دهد.
می توان گفت که بعضی از این چاشنی ها ؛ در طول زندگی بشریت و در دوران های مختلف تاریخی ؛ یکسان است و زبانی مشترک را برای ما معنا می بخشد .
لبخند ؛ اشک ؛ خنده ، اخم ، تشویق ؛ خشم و تنفر و سایر عکس العمل های انسانی که گاه با حیوانات نیز وجه مشترک دارد ؛ همه بیان کننده ذات نهادینه شده وجود ما می باشد.
گاه ، آنقدر دیگران را در زیر ذره بین خود قرار می دهیم که در بیان وجود ی آنان ، از مرز انسانییت تا مرز حیوان صفتی آنان قلم فرسایی می کنیم .
در این میان ؛ در طول زندگی طعم زندگی را خود با تفسیر ها و حرکات مان معنا می بخشیم و باز در میدان داوری شکست ها و نا کامی های خود ، شاید هرگز شجاعت پیدا نکنیم که اعتراف کنیم :
""""""" آری !!! خود نیز در طعم بخشیدن به زندگیمان ، کوتاهی کرده ایم و چاشنی های را مصرف نموده ایم که ساخته ذهن دیگران است و به ما القاء شده است . """""""""""
اما معدود انسان های می توان یافت که در پرورش روح انسانیت خود به تقلید کورکورانه اکتفاء نکنند . آنان جزء کسانی هستند که در تند باد حوادث زندگی خود را مورد پرسش قرار می دهند و نهاد انسانی و حیوانی خود را به بازی با سرنوشت وا می دارند . دوست دارند که بازیگری " بازی گردان " باشند تا بازیگری ؛" به بازی گرفته شده ".
آنان به سناریو های زندگی توجه می کنند و هر نقشی را انتخاب نمی کنند و با پا فشاری نقشی جدید را ؛ در طول لحظات زندگی ایجاد می کنند.
خالق لحظه های زندگی خود هستند و با اندوه و تاسف از گذشته ها و نا امیدی به آینده گذران زندگی نمی کنند. در بین دست نوشته های نویسندگان و شاعران به سکون وا نمی ایستن و خود را خداوند زمان خود و سرنوشت خود می دانند.
" گافمن " بیان می کند ما در صحنه زندگی گاهی بازیگر روی صحنه نمایش هستیم و گاه در پشت صحنه و گاه در نقش بیننده به صحنه زندگی دیگران . پس می توان با تعادل در این نمایش هستی ؛ زندگی را برای خود و اطرافیا نمان زیبا و لذت بخش نماییم .
گاه از بودن با دیگران لذت ببریم . گاه شاگردی در مکتب عشق و مستی باشیم و گاه بر عشق دیگران ناظری دانا باشیم.
راهنما باشیم و رهروی ثابت قدم در مسیر زندگی .
همرهی باشیم با حس بودن و همدلی باشیم برای دل های تنها .
پیامبری باشیم برای رسالت زندگی .
خداوندی باشیم برای بندگان زمان .
صدای باشیم بر گلوهای خفته.
و اشکی باشیم بر دیده های منتظر .
آفتابی باشیم بر دل های سرد.
و عشقی باشیم در قلب های بی جان.
زندگی خود را طعم بخشیم و لذت را در زندگی چاشنی دل کنیم..............
....و
بدانیم که همیشه تواناییم در ساختن .و طرحی نو در انداختن........ .

… (در هر حرفه اي كه هستيد، نه اجازه دهيد كه به بدبيني هاي بيحاصل آلوده شويد، و نه بگذاريد بعضي لحظات تأسف بار، كه براي هر ملتي پيش ميآيد، شما را به يأس و نااميدي بكشاند. در آرامش حاكم بر آزمايشگاهها و كتابخانههايتان زندگي كنيد. نخست از خود بپرسيد: براي يادگيري و خودآموزي چه كردهام؟ سپس همچنان كه پيش ميرويد بپرسيد: من براي كشورم چه كردهام؟ و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شاديبخش و هيجانانگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشتهايد. اما هر پاداشي كه زندگي به تلاشهايمان بدهد، يا ندهد، هنگامي كه به پايان تلاشهايمان نزديك ميشويم، هر كداممان بايد حق آن را داشته باشيم كه با صداي بلند بگوييم: «من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام.»
(پاستور 1895- 1822)
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلّی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه ی وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ی ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب
مستحق بودم و این ها به ذکاتم دادند
